تبليغاتX
  ناخدا با خدا - ای سرزمین پدری

 

مادر آسمان را دیدیم.

پدر خاک را بوییدم.

دختر باران را شنیدم.

پسر باد را بوسیدم.

 

بگذار ،

بگذار در انبوهی ستارگان چشمان دلکش نیلی تو ، مه باشم و بمانم.

 

بگذار در میان قله های سر بر افلاک کشیده تو ، سنگ ریزه ای باشم و بمانم.

 

بگذار در نوای آهنگ صدای تو ، سکوت باشم و بمانم.

 

بگذار در امواج رقص پروانه و گل ، غبار هرزی باشم و بمانم.

 

 

مستانه ،

فرزانه ،

دیوانه ،

نه بیگانه .

 

من ندانستم ،

من ندانستم مهر نگاهت از روانی خون دستان پینه بسته زن خارشکن گرما می گیرد.

 

من ندانستم غرور قله هایت از گام های استوار مرد چوبان سیه چرده معنا می گیرد.

 

من ندانستم مستی شرابت از سرخی آتش گونه های دختر نانوا رنگ می گیرد.

 

من ندانستم نوای نی ات از شرم چوگان بازی دل پسر ایلاتی ندا می گیرد.

 

                بگذار ،

بگذار بمانم و بسوزم و نپوسم ،

ای سرزمین پدری.

 


 نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط آرش  |