
تو كه رفتي ، من هم رفتم
من رفتم اما به سرزمين دلتنگي
رفتم و روي زمين ترك خورده ي سرزمين دلتنگي قدم زدم
در آنجا هيچ چيز نبود
جز سنگ ، خاك وتنهايي
خسته شدم ، روي يكي از آن سنگها نشستم
دلم گرفته بود
حال و هوايم ابري بود
رعد و برق هق هق بود كه ابرها چشمانم را بهاري كردند
باران بهاریم روي گونه هایم جاري شد
روي خاك ريخت و در لاي ترك هاي زمين گم شد
مي دانم كه اشكهايم تا اعماق زمين خواهند رفت
مي دانم كه به پاي بوته رزي خواهد رسيد
مي دانم كه قطره هاي اشكم در قلب گل رز جوانه خواهد زد
تا يك روزي به دست تو برسد
و آن لحظه ايست كه تو هم دلتنگ خواهي شد
شايد در سرزمين دلتنگي « يكي شدن » را تجربه كنيم .
با تشکر از دوست خوبم نصیبا که این متن رو در اختیار من قرار داد.

